هواللطیف

مسیر باد و به قول قدما نسیم و نسیما دل نواز است هر از چندگاهی سرک کشیدن و همراه شدن در مسیر آن حتی به رسم بازی ها و نمایشهای کودکانه ، تمامی حوصله بر باد رفته را آب و جارو می کند!
همین که نسیم به وزیدن گرفت کافی است روبرویش بایستی وعقده دل بگشایی ...
عزیز جان ، من مغمومم و مغلوب ابلهانه های خویش !
اینبار هم بایستی خاطره ها را تازه کنم. تمامیش را یکی یکی با تمامی جزئیاتش . چقدر خاطره باید شمرد ؟ آنهایی را که زود فراموش کرده ام و دیگر به خاطر ندارم را چه کنم؟ این بار هم مثل همیشه به یاری من بیا و خاطره ای را بر دفتر یاد من اضافه کن .
شب برای ستاره چیدن است و دم دمای خنکای این نسیم را چشیدن است وقتی دورترین ستاره ها به نزدیکترین اشیا اطرافت تبدیل می شوند و جاده ای را می سازند تا تو فقط به خاطر بیاوری هرآنچه را که فراموش کرده ای ...
سمت نسیم را از ما نگیر ...

كاش به خود مى آمدند؛ كاش از این فتنه مى گریختند، كاش دست و دامنشان را به این خون عظیم نمى آلودند، كاش دنیا و آخرتشان را تباه نمى كردند، كاش فریب نمى خوردند؛ كاش تن نمى دادند؛ كاش دل به این دسیسه نمى سپردند.
اگر قصدشان كشتن حسین است ، با ده یك این سپاه هم حادثه محقق مى شود. مگر سپاه برادرت چقدر است ؟ چرا اینهمه انسان ، دستشان را به این خون آلوده مى كنند؟ چرا اینهمه آمده اند تا در سپاه كفر رقم بخورند؟ چرا بى جهت نامشان را در زمره دشمنان اسلام ثبت مى كنند؟ نمى گویى به شما كمك كنند، شما از یارى آنها بى نیازید، خودشان را از مهلكه دنیا و آخرت درببرند. جان خودشان را نجات دهند، ایمان خودشان را به دست باد نسپرند. یك نفر هم از اهل جهنم كم شود غنیمت است .
این چه جهالتى است كه دامن دلشان را گرفته است ؟ این چه جهل مركبى است كه سرمایه عقلشان را به غارت برده است ؟ چرا راه گوشهایشان را بسته اند؟ چرا راه دلهایشان را گرفته اند؟
انگار فقط خدا مى تواند آنان را از این ورطه هلاكت برهاند. باید دعا كنى برایشان ، باید از او بخواهى كه خواسته هایشان را متحول كند، قفل دلهایشان را بگشاید.
دعا مى كنى ، همه را دعا مى كنى ، چه آنها را كه مى شناسى و چه آنها را كه نمى شناسى . چه آنها كه نامشان را در نامه هاى به برادرت دیده اى و اكنون خبرشان را از سپاه دشمن مى شنوى و چه آنها كه نامشان را ندیده اى و نشنیده اى . به اسم قبیله و عشیره دعا مى كنى ، به نام شهر و دیارشان دعا مى كنى . به نام سپاه مقابل دعا مى كنى !
دعا مى كنى ، هر چند كه مى دانى قاعده دنیا همیشه بر این بوده است . همیشه اهل حقیقت قلیل بوده اند و اهل باطل كثیر. باطل ، جاذبه هاى نفسانى دارد. كششهاى شیطانى دارد. پدر همیشه مى گفت : لا تستو حشوا فى طریق الهدى لقلة اهله . در طریق هدایت از كمى نفرات نهراسید.
پیداست كه كمى نفرات ، خاص طریق هدایت است . همین چند نفر هم براى سپاه هدایت بى سابقه است . اعجاب برانگیز است . پدر اگر به همین تعداد، برادر داشت ، لشكر داشت ، همراه و همدل و همسفر داشت ، پایه هاى اسلام را براى ابد در جهان محكم مى كرد. دودمان معاویه را برمى چید كه این دود اكنون روزگار اسلام را سیاه نكند. اما پس از ارتحال پیامبر چند نفر دور حقیقت ماندند؟
راستى نكند كه فردا در گیرودار معركه ، همین سپاه اندك نیز برادرت را تنها بگذارند؟ نكند خیانتى كه پشت پدر را شكست ، دل فرزند را هم بشكند؟ مگر همین چند صباح پیش نبود كه معاویه فرماندهان و نزدیكان سپاه برادرت مجتبى را یكى یكى خرید و او تنها و بى یاور ناچار به عقب نشینى و سكوت كرد؟ این را باید به حسین بگویى . هم امشب بگویى كه دل نبندد و به وعده هاى مردم این دنیا. این درست كه شهادت براى او رقم خورده است و خود طالب عزیمت است . این درست كه براى شهیدى مثل او فرق نمى كند كه هم مسلخانش چند نفر باشند. اما به هر حال تجربه مكرر دلشكستگى پیش از شهادت ، طعم شیرینى نیست . خوب است در میانه نمازها سرى به حسین بزنى ، هم دیدارى تازه كنى و هم این نكته را به خاطر نازنینش بیاورى . اما نه ، انگار این بوى حسین است ، این صداى گامهاى حسین است كه به خیمه تو نزدیك مى شود و این دست اوست كه یال خیمه را كنار مى زند و تبسم شیرینش از پس پرده طلوع مى كند. همیشه همین طور بوده است . هر بار دلت هواى او را كرده ، او در ظهور پیش قدم شده و حیرت را هم بر اشتیاق و تمنا و شیدایى ات افزوده .
آفتاب در حجاب ـ سید مهدی شجاعی
...

روزی که تو متولد شدی هستی همپای آدمیان جشن گرفت
آدم به نور تو آدم شد !
خلقت چیزی کم داشت و تو در حجم نورانی خود بر آن وسعت دادی
مرا با خود ببر به خانه ای که فقط یک پنجره به مسجد داشت
و آنگاه مسجد در قیاسی حقیر ، کوچک و کوچکتر می شد
باران طرواتش را از چشمان تو وام گرفت
و هر جا قدم گذاشت عطر تو پیچید
و آنگاه روییدن را به تمام جنگلها بخشید
باران بخشش را از تو آموخت !
دریا هنوز به آن وجب خاک بی نشان رشک می برد
که تو را پنهان ساخت از دست دژخیمان جهلی که قدر تو را ندانست
شاید نسیم بیاورد آن صدای رعد را
...

نادر ابراهیمی به زعم آنانی که حتی یک کتاب از وی را خونده اند نویسنده ای متفاوت بود آنکسی که بیش از صد جلد کتاب فراهم نمود و به قول خودش از ۲۴ ساعت روز ۲۵ ساعت مشغول بود سخت کوشی و اعتقاد به کاری که انجام می داد از مهمترین ویژگیهای این شخصیت دوست داشتنی من است.هر چند که استاد با تمام شخصیتهای قصه اش زندگی کرده و زندگی کردن را خوب روایت کرده است مطمئنم اگر درگیر شخصیتهای ساخته ابراهیمی شوید مثل آن است که با خود او زندگی می کنید با آن گیله مرد کوچک اندام و بانوی آذری اش ...
ابن مشغله و ابوالمشاغل روایت زندگی خود اوست مردی قابل تحسین و بزرگواری که مردن و رفتن او نیز آغازی آرام برای عاشقانه ای دوباره است .
نادر کمیاب و استاد بزرگوار !
به قول خودت :
بشکست اگر دل من به فدای چشم مستت !
سر خم می سلامت شکند اگر سبویی!....
روایتی از کتاب « ابوالمشاغل »
***
روزی، در مجلس ختمی، مرد متین و موقری كه در كنارم نشسته بود و قطره اشكی هم در چشم داشت، آهسته به من گفت: آیا آن مرحوم را از نزدیك می شناختید؟
گفتم: خیر قربان. خویشِ دور بنده بود و به اصرار خانواده آمده ام، تا متقابلاً در روز ختم من، خویشان ایشان، به اصرار خانواده بیایند.
حرفم را نشنید، چرا كه می خواست حرفش را بزند. پس گفت: بله خدا رحمتش كند! چه خوب آمد و چه خوب رفت. آزارش به یك مورچه هم نرسید. زخمی به هیچكس نزد. حرف تندی به هیچكس نگفت. اسباب رنجش خاطر هیچ كس را فراهم نیاورد. هیچكس از او هیچ گله و شكایتی نداشت. دوست و دشمن از او راضی بودند و به او احترام می گذاشتند... حقیقتاً كه چه خوب آمد و چه خوب رفت...
گفتم: این، به راستی كه بی شرمانه زیستن است و بی شرمانه مردن. با این صفات خالی از صفت كه جنابعالی برای ایشان بر شمردید، نمی آمد و نمی رفت خیلی آسوده تر بود، چرا كه هفتاد سال، به ناحق و به حرام، نان كسانی را خورد كه به خاطر حقیقت می جنگند و زخم می زنند و زخم می خورند و درد می كشند و درد می آوردند و می سوزانند و می سوزند و می رنجانند و رنج می كشند... و این بیچاره ها كه با دشمن، دشمنی می كنند و با دوست، دوستی، دائماً گرسنه اند و تشنه، چرا كه آب و نان شان را همین كسانی خورده اند و می خورند كه زندگی را «بیشرمانه مردن» تعریف می كنند. آخر آدمی كه در طول هفتاد سال عمر، آزارش به یك مدیر كل دزد خائن، به یك نخست وزیر آمریكایی منحرف، به یك شاه بدكار هرزه، به یك چاقوكش باج بگیر محله هم نرسیده، چه جور جانوری ست؟ آدمی كه در طول هفتاد سال، حتی یك ساواكی را از خود نرنجانده و توی گوش یك خبرچین خودفروش نزده، با چنگ و دندان به جنگ یك رباخوار كلاه بردار نرفته، پس گردن یك گران فروش متقلب نزده، و تفی بزرگ به صورت یك سیاستمدار خودباخته وابسته به اجنبی نینداخته، با كدام تعریف آدمیت و انسانیت تطبیق می كند و به چه درد این دنیا می خورد؟ آقای محترم! ما نیامده ایم كه بود و نبودمان هیچ تاثیری بر جامعه، بر تاریخ، بر زندگی و بر آینده نداشته باشد. ما آمده ایم كه با دشمنان آزادی دشمنی كنیم و برنجانیمشان، و همدوش مردان با ایمان تفنگ برداریم و سنگر بسازیم، و همپای آدمهای عاشق، به خاطر اصالت و صداقت عشق بجنگیم. ما آمده ایم كه با حضورمان، جهان را دگرگون كنیم، نیامده ایم تا پس از مرگ مان بگویند: از كرم خاكی هم بی آزارتر بود و از گاو مظلوم تر. ما باید وجودمان، و نفس كشیدنمان، و راه رفتن مان، و نگاه كردنمان، و لبخند زدنمان هم مانند تیغ به چشم و گلوی بدكاران و ستمگران برود... ما نیامده ایم فقط به خاطر آنكه همچون گوسفندی زندگی كرده باشیم كه پس از مرگمان، گرگ و چوپان و سگ گله، هر سه ستایشمان كنند...
گمان می كنم كه آن آقا خیلی وقت بود كه از كنارم رفته بود، و شاید هم من، فقط در دل خویش سخن می گفتم تا مبادا یكی از خویشان خوب را چنان برنجانم كه در مجلس ختمم حضور به هم نرساند...


این خانه مثل آسمان بوده است
تا بوده است
لبریز از طعم دعا سرشار از بوی خدا بوده است
وقتی شما آیینه های روبرو
لبخندهای خویش را تکثیر می کردید
اینجا
خورشید نامحرم مهتاب هم نا آشنا بوده است
ایثار یا پیکار ؟
دستاس یا شمشیر ؟
نه ! آن هر دو در این خانه کوچک
تمثیل یک مفهوم و راز روشن یک ماجرا بودهست
در سردسیر مرگ حتی باز
این خانه را پایان نخواهد بود
و مرغهای عشق می دانند
آغازشان از خانه گرم شما بوده است
سهیل محمودی

این چند روز آخر سال مشغله ها زیادتر می شوند و تا دلتان بخواهد خودبهار و اصل بهار فراموش می شود ! تا جایی که تعطیلات هم کسل کننده و خسته کننده می شود بهار به راستی حیات دوباره انسانهاست و همان ضرب مثل قدیمی که با آمدنش زمستان می رود و همه سیاهی ها به زغال می ماند...
خیلی ها بهار را در شلوغی های روزمره فراموش می کنند بهار با آن رسومی که با خود می آورد و شاید به خاطر سطحی نگریها به عادت شست و روب دیوار و پنجره یا لباس نو بازار و... تبدیل شده است .
تنها بهار تنها مانده است با تكرار سالانه خود که از نو شدن مدام فریاد می زند و گوش کسی هم بدهکار نیست!
بهار حقیقی و نوروز حقیقی در فراموشی است در احادیث و آیات به تدبر آن تاكید شده است و رویش تازه درختان را حكمت بزرگ دانسته اند و اندیشیدن پیرامون این موضوع انسانها را به عالمی دیگر نزدیک می کند تا آنجایی که هر روز و هر لحظه می تواند بهاری باشد .
از خانه تكانی و بازار شب عید تا همان عالمی دیگر، فرسنگ ها فرسنگ فاصله افتاده است .
سالی كه نكوست از بهارش پیدا نیست. چرا كه هنوز كسی نبوده و نیست كه بهار و زمستانش یكی باشد یا بهار زندگیش با زمستان آن تفاوتی نكرده باشد.
آنان كه بهاری می زیند سراسر سال نیكو زیسته اند بلكه هر سالشان نكوست. آنچه از بهار می ماند شوق شكوفایی است .حال می شود آن را به تكرار تبدیل كرد و یا تكرار بهار را بهانه ای برای تحول دانست.
شاید شعر گویای مرحوم سلمان هراتی بهترین مثال این مقال باشد.
بگذار
گنجشک های خرد
در آفتاب مه آلود بعد از ظهر زمستان
به تعبیر بهار بنشینند
و گلهای گلخانه
در حرارت ولرم والور
به پیشواز بهاری مصنوعی بشکفند.
سلام بر آنان
که در پنهان خویش
بهاری برای شکفتن دارند
و می دانند
هیاهوی گنجشکهای حقیر
ربطی با بهار ندارد؛
حتی کنایه وار
بهار غنچه سبزی است
که مثل لبخند باید
بر لب انسان بشکفد.
بشقاب های کوچک سبز،
تنها یک "سین"
به "سین" های ناقص سفره می افزایند.
بهار کی می تواند
این همه بی معنی باشد؟
بهار آن است که خود ببوید
نه آن که تقویم بگوید!!!
دشت می بلعید کم کم پیکر خورشید را
بر فراز نیزه می دیدم سر خورشید را
آسمان کو تا بشوید با گلاب اشکها
گیسوان خفته در خاکستر خورشید را
بوریایی نیست در این دشت تا پنهان کند
پیکر از بوریا عریانتر خورشید را
چشمهای خفته در خون شفق را وا کنید
تا ببیند کهکشان پرپر خورشید را
نیمی از خورشید در سیلاب خون افتاده بود
کاروان می برد نیم دیگر خورشید را
آه! این گلها چه غمگین و پریشان می روند
بر فراز نیزه می بینم سر خورشید را
سعید بیابانکی