هواللطیف

به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد.
پرسیدم: «چرا می خندی؟»
پاسخ داد: «از حماقت تو خنده ام می گیرد»
پرسیدم: «مگر چه كرده ام؟»
گفت: «مرا لعنت می كنی در حالی كه هیچ بدی در حق تو نكرده ام»
با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!»
جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است كه آن را رام نكرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.»
پرسیدم: «پس تو چه كاره ای؟»
پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز »

به کعبه گفتم:
تو از خاکی منم از خاک...چرا باید به دور تو بگردم؟؟؟
ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی
برو با دل بیا تا من بگردم....!!!
ای بی تو دل تنگم بازیچه توفانها
چشمان تب آلودم باریکه بارانها
مجنون بیابانها افسانه مهجوری است
لیلای من اینک من... مجنون خیابانها
آویخته دردم ، آمیخته مردم
تا گم شوم از خود گم ، در جمع پریشانها
آرام نمی یارد ، گویی غم من دارد
آن باد که می زارد در تنگه دالانها
با این تپش جاری ،تمثیل من است آری
این بارش رگباری ، برشیشه دکانها
با زمزمه ای غم بار ، تکرار من است انگار
تنهایی فواره ، در خالی میدانها
در بستر مسدودم با شعر غم آلودم
آشقته ترین رودم در جاری انسانها
دریاب مرا ای دوست ای دست رهاننده
تا تحته برم بیرون از ورطه توفانها
حسین منزوی
قطار میرود
تو میروی
تمام ایستگاه میرود
و من چقدر سادهام
كه سالهای سال
در انتظار تو
كنار این قطار رفته ایستادهام
و همچنان
به نردههای ایستگاه رفته
تكیه دادهام!

بزرگترین دغدغهاش؛ عاشقیاش بود و آن چنان این سه حرف را ادا می كرد كه گویی هزاران سال آنها را بدهكار است.
از تمام رمز و رازهای عشق
جز همین سه حرف
جز همین سه حرف سادهی میان تهی
چیز دیگری سرم نمیشود
ولی...
راستی
دلم
كه می شود!
قیصرادبیات ایران، بی محابا مهربان بود.
اینجا همه هر لحظه میپرسند:
-« حالت چطور است؟»
اما كسی یك بار
از من نپرسید:
- «بالت ...
برای استادش، دكتر شفیعی كدكنی، شعری گفته بود كه با این بند تمام می شد:
راستی
روزهای سهشنبه
پایتخت جهان بود!
و در یكی از همین سهشنبه كه خودش خوب میدانست موعد رفتن است، رفت.
اسفند 79 بود كه سرود:
سهشنبه؛
چرا تلخ و بی حوصله؟
سهشنبه؛
چرا این همه فاصله؟
سهشنبه؛
چه سنگین! چه سرسخت، فرسخ به فرسخ!
سهشنبه
خدا كوه را آفرید!
قیصر نرفته است. مانده است و سهم ما را از تمام كلمهها و واژه های عاشقانه می دهد....
با تشکر از baan3117..........

خدای من !
دست به دامن کرم تو آویخته ام وپای امید برای نیل به عطایای تو سرعت بخشیده ام ودست آرزو برای برگرفتن نعمت تو گشاده ام !
مناجات خمس عشر

ندبه خوانیم تو را هر سحر آدینه
تو كدام آینه ای ؟ صل علی آیینه
تو كدام آینه ای ، ای شرف الشمس غریب
كه زد از دوری دیدار تو چشمم پینه
از همه آینه ها چشم رها كرده تری
می زنند آینه ها سنگ تو را بر سینه
لوح محفوظ خدا! آینگی كن یك صبح
كه جهان پر شده از آتش و كفر و كینه
در همه آینه ها نام تو را كاشته ایم
ندبه خوانیم تو را هر سحر آدینه
علیرضا قزوه

من همان شبان عاشقم
سینه چاك و ساكت و غریب
بی تكلف و رها
در خراب دشتهای دور
در پی تو می دوم
ساده و صبور
یك سبد ستاره چیده ام برای تو
یك سبد ستاره ٬ كوزه ای پر آب
دسته ای گل از نگاه آفتاب
یك عبا برای شانه های مهربان تو
در شبان سرد
چارقی برای گامهای پر توان تو
در هجوم درد
من همان بلال الكنم
در تلفظ تو ناتوان
آه از عتاب !
( سلمان هراتی )